شمارهٔ ۱۴ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دانی که چه کردیم متاع دل و دین را؟
در راه تو دادیم هم آن را و همین را
چین سر زلف تو گشودند و ندانم
یا آن که گشودند سر نافه ی چین را
بر زخم نمک خوش نه، ولی مرهم خود یافت
زخم دل من آن سخنان نمکین را
با هم نفسی یک نفس از دل نکشیدم
تا آن که کشیدم نفس باز پسین را
قدر غم عشق تو ندانند رقیبان
هر سفله چه داند ثمن در ثمین را؟
ناچار قبول ار نکنم وعده ی وصلش
دیگر به چه خرسند کنم جان غمین را؟
ناصح نبود جهلی ازین بیش که آن روی
می بینی و گویی که مبین روی چنین را
گیرم که توانم بکنم ترک غلامیش
پنهان نتوانم که کنم داغ جبین را
هرگز نکند رنجه (سحاب) آن شه خوبان
بر قتل ضعیفی چو تو بازوی سمین را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و فداکاری سخن میگوید. شاعر از نثار دل و دین خود در راه محبوب صحبت میکند و به زیباییهای محبوب، مانند زلف و چهرهاش اشاره میکند. او اندوه و غمهای ناشی از عشق را توصیف میکند و میگوید رقیبان نمیتوانند ارزش عشق او را درک کنند. شاعر در عین حال به ناچاریاش در پذیرش وعده وصال محبوب اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر بخواهد از عشق دست بردارد، نمیتواند احساساتش را پنهان کند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که هیچ چیز نمیتواند او را از این عشق رنجآور و شیرین دور کند.