نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

سر کویی که هرگز ره ندارد پادشاه آنجا

گدای بینوایی را که خواهد داد راه آنجا

کشد گر بی گناهان را نمی اندیشد از محشر

که داند نیست خوبان را عقابی زین گناه آنجا

چو سوی صید گه تازد به تیغش حاجتی نبود

که از پا افکند صد صید را از یک نگاه آنجا

به هر منزل که بارد ابر چشم من سرشک غم

نروید تا قیامت جز گل حسرت گیاه آنجا

چو صیدی در حرم جوید پناه ایمن بود اما

به کوی او کشند او را که می جوید پناه آنجا

مکن هرگز تمنای بهشت اندیشه ی دوزخ

اگر مطلب رضای اوست خواه اینجا و خواه آنجا

به کنجی بی مه رویش گرفتم جا که روز و شب

فتد نه پرتوی از مهر و نه عکسی زماه آنجا

چه غم نبود اگر ما را زبان عذر در محشر

که ما را بس امید رحمت او عذر خواه آنجا

ندارم عار در کویش (سحاب) ار چون گدایانم

که آید در نظر یک سان گدا با پادشاه آنجا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف دنیای عشق و طلب و درک روحانی می‌پردازد. شاعر از سفر به کوی خداوند سخن می‌گوید و به دنبال راهی برای رسیدن به اوست. در این مسیر، او به تضاد بین گدا و پادشاه اشاره می‌کند و می‌گوید که در این دنیا، هیچ‌کس از خوبی‌های حقیقی بی‌خبر نیست. او به درد و رنج عشق و حسرت‌های دنیوی اشاره می‌کند و معتقد است که در جستجوی رضایت خداوند، نباید به بهشت و دوزخ اندیشید. در نهایت، شاعر از عدم تفاوت بین گدایان و پادشاهان در پیشگاه خداوند صحبت می‌کند و می‌گوید که هرکس با حقیقت و اخلاص خود، می‌تواند به او نزدیک شود.