نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۰ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هیچگه با من محنت زده بیداد نکرد

آسمان کآن بت بیداد گر امداد نکرد

دل ز من یاد بدام تو چو افتاد نکرد

یافت ذوقی که زمحرومی من یاد نکرد

تا نپرداخت به ویرانه ی دلها غم تو

کشور حسن تو را این همه آباد نکرد

بهر آرایش رخسار تو آن ماشطه کیست

کآمد و شرمی از آن حسن خدا داد نکرد

وصل شیرین اثر طالع و بس، ورنه چکار

کرد خسرو به ره عشق که فرهاد نکرد

من به جان بندهٔ آن خواجه که با بندهٔ خویش

کرد اگر هر ستم از بندگی آزاد نکرد

آگه از قوت بازوی تو ای عشق نشد

تا کسی پنجه به سرپنجهٔ فولاد نکرد

گرچه چون صید رمیده است دو چشم تو ولی

آنچه این صید کند ناوک صیاد نکرد

تا سپهرش نکند فکر غم تازه (سحاب)

هرگز اندیشهٔ شادی دل ناشاد نکرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این غزل شاعر به بیان احساسات و دلتنگی‌های خود می‌پردازد. او از ظلم و بی‌توجهی آسمان و سرنوشت در برابر رنج‌هایش سخن می‌گوید و می‌نویسد که دلش از یاد معشوق غافل نشده است. شاعر همچنین به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و از این می‌پرسد که چه کسی می‌تواند این زیبایی را آرایش کند. او به عشق و دشواری‌های راه آن اشاره دارد و می‌گوید که اگرچه عشق سختی‌هایی دارد، اما به خاطر معشوق تحمل می‌کند. در نهایت، شاعر به اشکال مختلف غم و شادی اشاره می‌کند و درمی‌یابد که غم‌ها همیشه وجود دارد و شادی‌ها در کمبود اندیشه به سر می‌برند.