نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۴ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

خواهم که کسم با خبر از راز نباشد

گر اشک من و عشق تو غماز نباشد

گفتی که پشیمان شدم از کشتن عشاق

مسکین من اگر این سخن از ناز نباشد

پیراهن عشق کس از آغاز نکردند

گر عشق بد انجام خوش آغاز نباشد

بی او سحری نیست که با مرغ سحر گاه

مرغ دلم از ناله هم آواز نباشد

چون هیچکسم نیست شریک غمت ای کاش

در عشق توام نیز کس انباز نباشد

با سنگ جفای تو خوشم ورنه بهانه است

کز بام توام قوت پرواز نباشد

روزی که کشد خنجر کین بر همه ترسم

در فکر من آن دلبر طناز نباشد

باشد در غمهای جهان باز برویم

روزی که در دیر مغان باز نباشد

یکدم بنشین پیش (سحاب) ای سگ کویش

گر در خور او این همه اعزاز نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل به بیان احساس عمیق شاعر درباره عشق و غمش می‌پردازد. شاعر دوست دارد که کسی از رازهای عاشقانه‌اش مطلع نشود و نگران است که اگر عشق و اشک او دیده نشوند، چه خواهد شد. همچنین بابیان پشیمانی از عشق‌های گذشته و اینکه آغازهای زیبا ممکن است به پایان‌های تلخی منجر شوند، به تردید خود درباره عشق می‌پردازد. او احساس تنهایی می‌کند و می‌گوید که اگر محبوبش در زندگی‌اش نباشد، زندگی‌اش بی‌معنا می‌شود و هیچ چیز نمی‌تواند تسکینش دهد. در نهایت، شاعر از غم‌های جهان سخن می‌گوید و آرزو می‌کند که در عشقش تنها نباشد.