شمارهٔ ۱۴۷ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز روی پردگی ما چو پرده بر گیرند
به روی پرده نکویان پرده در گیرند
چنانم از ستمت کز پی تسلی خویش
بلا کشان تو از حال من خبر گیرند
به آب عفو بشو جرم عالمی ورنه
شراره ی که تر و خشک جمله در گیرند
گر این بود ره عشق تو سالکان طریق
سراغ منزل از این راه پر خطر گیرند
گرفتم اینکه توان بست دل به غیر تویی
کدام دل که توانند از تو بر گیرند
هنوز تازه بود داستان عشق (سحاب)
هزار بار گر این قصه مختصر گیرند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و ظلمی که از سوی معشوقش بر او رفته صحبت میکند. او میگوید که اگر بر پردههای زیبایی بپوشند، همچنان زیباییهای دل را از بین نخواهد برد. شاعر از احساسات عمیق خود میگوید و اینکه هیچ کس نمیتواند از عشق او به معشوقش فاصله بگیرد. او همچنین به مخاطب یادآوری میکند که اگر بر معاصی و گناهانش غفرانی نخواهند، عذاب و بلای آن، همه را فرا خواهد گرفت. در نهایت، او عشق را تجربهای پرخطر میداند که هر کس نمیتواند به آسانی آن را از سر بگذراند.