شمارهٔ ۱۴۹ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما و رقیب را دل نا شاد و شاد داد
گردون به هر کس آنچه ببایست داد، داد
آنکس که کرد قسمت رنج جهان مرا
چندان که بود حوصله کم غم زیاد داد
زخمت نشد نصیب دل نا مراد من
تا اختر خجسته کرا این مراد داد
هر کس نبود معتقد عفو ایزدی
گوشی به پند زاهد سست اعتقاد داد
الفت دل ترا نتوان داد با وفا
اضداد را بهم نتوان اتحاد داد
نه داد من نداد همین پادشاه من
شاهی به ملک حسن نیاید که داد، داد
آگه نیم که بی تو چه بگذشت بر سرم
خاکی غم فراق تو دانم به باد داد
کوتاه کردی از در میخانه پای من
آی آسمان ز دست جفای تو، داد، داد
آن روز راحت دو جهانم زیاد برد
گردون که مهر روی بتانم به یاد داد
یک دم گدائی در دیر مغان (سحاب)
کی میتوان به مملکت کیقباد داد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع نارضایتی و غم ناشی از ناامیدی اشاره دارد. شاعر درباره زندگی و تقدیر سخن میگوید و به احساسات خود در مواجهه با مشکلات و رقبایش اشاره میکند. او میگوید که هر کس مطابق با تقدیرش از زندگی رنج میبرد و تقدیر او نیز شامل غم و ناامیدی بوده است. شاعر از نبود عفو الهی و عدم اتحاد در روابط انسانی گلایه میکند و نسبت به ناکامی در عشق و دوری از معشوقش ابراز ناامیدی میکند. در نهایت، او وضعیت خود را با غم و درد ناشی از جدایی از محبوبش توصیف میکند.