نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۱ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد

گرچه مرغی آشیان در دام نتوانست کرد

بارها کردیم ساز می کشی از باده هم

چاره ی نا سازی ایام نتوانست کرد

شد چنان شرمنده از رنگ لب میگون یار

ساقی محفل که می در جام نتوانست کرد

چشم او را دیدم و چشم از جهان بستم که گفت

خویش را قانع به یک بادام نتوانست کرد

در تمام عمر چندان نا امید از وصل بود

دل که هرگز این خیال خام نتوانست کرد

حسن روی نیکوان از بسکه آغازش خوشست

ترک آن ز اندیشهٔ انجام نتوانست کرد

گرچه ماندم چند روزی زنده در هجران (سحاب)

لیکن آن را زندگانی نام نتوانست کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از احساسات عمیق و تردیدهای خود در عشق و جدایی می‌گوید. او به تصویر مرغ‌دلی اشاره می‌کند که نمی‌تواند در آغوش زلف معشوق آرام بگیرد، حتی اگر در قفس هم باشد. شاعر بارها تلاش کرده تا با شراب و موسیقی خود را سرحال کند ولی موفق نشده است. از رنگ لب‌های معشوق شرمنده می‌شود و حتی سعی می‌کند دنیا را فراموش کند. او می‌گوید که در تمام عمر ناامید از وصال بوده و دلش هرگز نتوانسته به خیال وصال قانع باشد. اگرچه از زیبایی‌های معشوق شگفت‌زده شده، اما نمی‌تواند به نتیجه‌ای برسد و مدت زیادی در هجران زندگی کرده است که آن را زندگی نمی‌داند. در نهایت، شاعر از درد و ناکامی‌های ناشی از عشق می‌گوید که نمی‌تواند آن را تحمل کند.