نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۸ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اسیر زلف تو فارغ ز هر گزند شود

خوشا دلی که گرفتار آن کمند شود

سراغ تربتم از کس پس از هلاک مکن

ببین که شعله ی آه از کجا بلند شود

در آن دیار که دلبستگی به زلفی نیست

کسی چگونه در آن قید پای بند شود

کند نصیحت ناصح به حال من چه اثر

جز اینکه آتش من تیز تر ز پند شود

سکون در آتش عشق بتان مخواه از دل

مقیم آتش سوزنده چون سپند شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی است. شاعر بیان می‌کند که شخصی که شیفته زلف معشوق شده است، از هر گونه آسیب و گزندی آزاد است و خوشا به حال دل‌هایی که به دام عشق افتاده‌اند. او می‌گوید که پس از مرگش، برای کسی از تربتش نپرسند، زیرا درد و فراق او باعث شعله‌ور شدن آتش در دلش شده است. در جایی که عشق و دلبستگی وجود ندارد، کسی چگونه می‌تواند به قید و بند عاشقی درآید. همچنین شاعر به بی‌تأثیری نصیحت‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که این نصایح فقط آتش شوق او را بیشتر می‌کند. در نهایت، او از سکون در آتش عشق بت‌ها سخن می‌گوید و آن را غیرممکن می‌داند، زیرا دلش همیشه در آتش سوزنده عشق خواهد بود.