شمارهٔ ۱۵۹ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
عنان او چو گرفتم دل از فغان افتاد
کنون که وقت فغان بود از زبان افتاد
ز باده روی کس اینگونه لاله گون نشود
مگر به چشم تو این چشم خونفشان افتاد
دل مراست تمنای قوت آهی
مگر به فکر مکافات آسمان افتاد
حدیث چشمه ی نوشت به هر کسی که رسید
چو خضر در هوس عمر و جاودان افتاد
نهادشست قضا هر خدنگ کین به کمان
نشان سینه ی من بود و بر نشان افتاد
دمید خط ز رخ دل ستان و جان آسود
زرشک غیر که عمری بلای جان افتاد
ولی ز صدمه ی خار و هجومِ زاغ ، چه باک،
مرا که فصل خزان ره به گلستان افتاد
گهی ز آتش روی تو گه ز آه (سحاب)
چه شعلههای جهانسوز در جهان افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود در عشق و فراق میپردازد. او از حالتی میگوید که در آن وقتی که دل او به غم و فغان افتاده، دیگر قادر به بیان این فریاد نیست. این درد و اشتیاق به واسطه چشم محبوبش ایجاد شده و دل او همچنان در جستجوی آرامش است. شاعر به توصیف تاب و دردهای ناشی از عشق میپردازد و بیان میکند که فاصله میان زندگی و مرگ، به خاطر محبوبش دچار تغییر شده است. همچنین او به عواقب و کینههای موجود در زندگی اشاره میکند، که همه به خاطر عشق و فراق به سر میبرد. در نهایت، شاعر تصاویری از خزان و گلستان را به تصویر میکشد که نشاندهنده تضاد احساساتش در این حال و هواست.