نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بگشای پای ما که کمند وفای ما

محکم تر است از همه بندی به پای ما

رفتیم از پی دل و دانی به راه عشق

گمراه تر از ما که بود رهنمای ما

گر چون تو دلبری برد از کف دل ترا

آگه شوی ز حال دل مبتلای ما

چون مرگ غیر باعث آزردگی تست

شادیم از این که نیست اثر در دعای ما

تیغ از میان کشیدی و از دل کشیدی آه

کشتی از آن و دادی ازین خونبهای ما

خواهیم مرگ مدعی و خویش تا شود

هم مطلب تو حاصل و هم مدعای ما

بیماری رقیب به حالم نکرد سود

سازد مگر وسیله ی دیگر خدای ما

حیران که در دل که کند جا غم جهان

تا شد بر آستانه ی میخانه جای ما

تا چیست سر اینکه به بیگانگان (سحاب)

زود آشنا شود بت دیر آشنای ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گویا شاعر از عشق و وفاداری سخن می‌گوید. او از معشوق می‌خواهد که آزادش کند، زیرا وفاداری‌اش از هر نوع بند دیگری مستحکم‌تر است. شاعر به دنبال دل و عشق است و می‌گوید که گمراه‌تر از خودشان، کسی نیست که در این راه آنها را هدایت کند. اگر معشوق حس کند که چگونه دلش را از دست داده، از وضعیت دل او آگاه خواهد شد. شاعر به این نکته اشاره دارد که مرگ هم موجب آزردگی‌اش نمی‌شود و از این‌رو شاد است، چرا که دعاهایش اثر نکرده‌اند. او در ادامه می‌گوید که معشوق با تیغ خود باعث دو جان دادن او شده و می‌خواهد هم دشمن و هم خود را قربانی کند تا به مقصودش برسد. او از بیماری رقیبش نمی‌هراسد، بلکه می‌داند چه خدایی قصد کمک به او را دارد. در انتها، شاعر حیران است که این غم بزرگ، چگونه در دل جا می‌گیرد و به میخانه‌ای که به او تعلق دارد، می‌رسد. و در نهایت به این موضوع می‌پردازد که چرا بیگانگان سریع‌تر از آشنایان با دل او آشنا می‌شوند.