شمارهٔ ۲۳ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر به دل صد بار گویم قصهٔ جانانه را
باز میخواهد که از سر گیرم این افسانه را
حسرت سنگ تو دارد هرکس اما کو دلی؟
چون بر آرد آرزوی یک جهان دیوانه را
هر زمان از گریه خوش تر گردد احوال دلم
سیل را بنگر که آبادی دهد ویرانه را
دل نمیبندم دگر بر التفات نیکوان
صید دام افتاده میداند فریب دانه را
صد دل خون گشته افزونست در هر موی او
بر سر زلف دو تا آهستهتر زن شانه را
دل به بزم خاص هم فارغ ز درد رشک نیست
زان که او فرقی نمیداند ز کس بیگانه را
با صد افسون بعد عمری کآرمش همراه خویش
کردهام گم ز اشتیاق وصل راه خانه را
خلوت دل را حریم وصل جانان دان (سحاب)
نه چو زاهد کعبه یا چون برهمن بتخانه را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر میگوید که حتی اگر بارها داستان عشقش را برای دل تعریف کند، باز هم نیاز به تکرار آن دارد. هر کسی حسرت معشوق را دارد، اما تنها عده کمی شجاعت ابراز آرزوهایشان را دارند. شاعر احساس میکند که درد و غم او حتی از شادیها نیز بیشتر است. او از وابستگی به محبت دیگران خسته شده و میگوید که دیگر نمیخواهد فریب ظواهر را بخورد. دل او پر از عشق و حسرت است و به نوعی دوگانگی در عشق و دلبستگی خود اشاره میکند. در پایان، شاعر به عمیقترین و واقعیترین نوع عشق اشاره دارد که در خلوت دل وجود دارد و آن را مقدس میداند، نه عشقهای ظاهری و مادی.