شمارهٔ ۱۶۰ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
اسرار عاشقی ز دلی آشکار شد
کآگه ز شوق ناله ی بی اختیار شد
نه منع پاسبان و نه آزار مدعی
فارغ کسی که خاک سر کوی یار شد
شادم که خاک کوی تو بر سر کسی نکرد
تا بر ره تو دیده ی من اشکبار شد
رفتم چنان ز بوی گل از خود که نیستم
آگه که کی گذشت خزان کی بهار شد
چندان شده است مایل خون ریختن کزو
صید دل (سحاب) هم امیدوار شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شوق عمیق و بیاختیار سخن میگوید. شاعر بیان میکند که عشق او به حدی شدت یافته که تمام موانع و مشکلات را نادیده میگیرد. او از خوشحالی خود میگوید که خاک کوی معشوق را بر سر خود قرار داده و به همین دلیل چشمانش پر از اشک شده است. همچنین، شاعر در عمق احساساتش غرق شده و از خود بیخود شده است، تا جایی که نمیداند فصلها چگونه میگذرد. نهایتاً، او نشان میدهد که عشق به قدری قوی است که حتی امید را در دل بیافریند.