شمارهٔ ۱۶۵ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بازم از وصلش به جسم ناتوان جان کی رسد
دل ز دلبر کی شکیبد جان به جانان کی رسد
یارب این دستی که دارد غیر بر دامان او
چون من از حرمان رویش بر گریبان کی رسد
وقت مردن وعده ی وصلم دهد تا زین نوید
منتظر مانم که عمر من به پایان کی رسد
گریم و از گریه میخواهم به دل آسودگی
غافلم کز سیل آبادی به ویران کی رسد
کی رسد روزی که گردد بر سر کوی تو خاک
این سر شوریده در عشقت به سامان کی رسد
خضر بر لعل لب او برده پی ورنه (سحاب)
کس به عمر جاودان از آب حیوان کی رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عواطف شدید خود نسبت به معشوق اشاره میکند و به جستجوی وصال و آرامش میپردازد. او از درد جدایی و انتظار برای دیدار یار میگوید و در دلش امید دارد که روزی به وصال محبوب برسد. همچنین از حالت بحران و ناامیدی خود در برابر دوری معشوق بحث میکند و با حسرت به گذر عمر و سرنوشت خود مینگرد. در نهایت، شاعر میپرسد که چه زمانی به آرامش و وصال واقعی خواهد رسید.