شمارهٔ ۱۷۱ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آسمان هر ستمی با من می خواره کند
می فروشش به یکی جرعه ی می چاره کند
عجب این است که گردیده به مویی در بند
دل دیوانه که صد بند گران پاره کند
اشک من با دل این سنگ دلان می پنداشت
که تواند اثری کرد که با خاره کند
اگر از سوزن پیکان تو ندوزیش به هم
کیست آن کس که علاج دل صد پاره کند
نیست اندیشه ز اغیار که این دل به فغان
همه کس را ز سر کوی آواره کند
سبزه ی خاک مرا جلوه گه مستان خواست
لطف حق بین که چها با من میخواره کند
هر که پرسد ز چه نظاره ی خلق است (سحاب)
یک نظر گو به مه روی تو نظاره کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عواطف و رنجهای عاشقانه سخن میگوید. شاعر به توصیف حال روحی خود میپردازد و میگوید که آسمان هر ستمی بر او نازل میشود و او به میخانه پناه میبرد تا کمی آرامش پیدا کند. دل دیوانهاش به شدت در بند است و از دردی که دارد، میکوشد رهایی یابد. او اشکهایش را به دل سنگدلانی تقدیم میکند که انگار هیچ تاثیری از آن نمیگیرند. شاعر دست یاری را به سوی معشوق دراز میکند و میگوید که شاید معشوق بتواند دل نحیف او را ترمیم کند. در نهایت، جمال معشوق را به عنوان زیبایی که همه چیز را تحت تاثیر قرار میدهد، توصیف میکند.