شمارهٔ ۱۷۵ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن روز که او را غم خونین کفنی بود
هر گوشه کجا در ره او همچو منی بود
تا مرغ دلم جای بکنج قفسی داشت
گویا که نپنداشت بعالم چمنی بود
گر دوش ز می تو به شکستم عجبی نیست
پیمانه ی می در کف پیمان شکنی بود
رفت از بر او هر کسی از تندی خویش
جز دل که از آن طره بپایش رسنی بود
گفتم کسم آگه نشد از راز چو دیدم
افسانه ی من قصه ی هر انجمنی بود
با مدعیانت نظری دیدم و مردم
تشریف وصال توام آخر کفنی بود
تا جان نسپردی نشد آگاه ز حالت
پنداشت (سحاب) آنچه تو گفتی سخنی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس اندوه و دلتنگی شاعر به دلیل جدایی از معشوقش است. او به یاد میآورد که روزی غم و اندوه او همچون کافنی خونین بوده و در دلش حس تنهایی و محدودیت وجود داشته است. شاعر از شکست پیمانش در میگساری سخن میگوید و این را به ناپایداری عشق نسبت میدهد. او احساس میکند که همگان از او دور شدند، به جز دلش که هنوز به یاد معشوق باقی مانده است. در انتها، شاعر به این نکته اشاره میکند که تا زمانی که جان را نگذراند، کسی از حال او آگاه نمیشود و سخنان معشوقش همچون ابرهایی که میگذرند، بیمعنی به نظر میرسد.