شمارهٔ ۱۸۱ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پیشتر کاین دل درون سینه ماوا کرده بود
مهر روی خوبرویان دردلم جا کرده بود
آمدی سوی من و امشب نصیب غیر شد
آسمان هر غم که بهر من مهیا کرده بود
نا کسی جز من بکویش بود می پنداشت یار
میتوان با دیگری کرد آنچه با ما کرده بود
با دل و جانم غمت کرد آنچه با من در غمت
این دل بی صبر و جان نا شکیبا کرده بود
در دلش پنداشت خواهد کرد آهم رخنه ای
گوئی آن دل را گمان سنگ خارا کرده بود
عاقبت مهر زلیخا کرد با یوسف دمی
آنچه عمری عشق یوسف با زلیخا کرده بود
گر نمیکردم (سحاب) از دور گردون شکوه ی
اشک چشمم راز پنهان آشکارا کرده بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عاشقانهای سخن میگوید که ناشی از جدایی و خیانت است. او به یاد عشق گذشتهاش میافتد و اینکه چطور دلش درگیر عشق زیبایی بوده است. هنگامی که معشوق به سمت او میآید، همه چیز به نفع دیگری رقم میخورد. او احساس میکند که دیگران هم میتوانند با کسی مثل او رفتار کنند و از این بابت غمگین است. شاعر همچنین اشاره میکند که عشقش گویی باعث آزار او شده و دلش از این موضوع بیصبر و ناآرام است. در پایان، شاعر به نمودهای اشک و دلتنگی خود اشاره میکند و میگوید که اگر از دور با بیحوصلگی شکوه کند، راز دلش آشکار خواهد شد.