شمارهٔ ۱۹۴ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز دوری تو نمردم همین گناهم بس
ولی امید وصال تو عذرخواهم بس
به کوی باده فروش ار دهند راهم بس
که از حوادث دوران همین پناهم بس
مکن ز چشم سیاهت سیاه تر روزم
سیاهکاری آن طره ی سیاهم بس
نخواهم اینکه کسی پی برد به قاتل من
و گرنه پنجه ی خونین او گواهم بس
به محشرم بتو دعوی خونبهایی نیست
به زیر تیغ همین از تو یک نگاهم بس
امید وصل گه و بیگه از توام نبود
یکی نگاه به سوی تو گاهگاهم بس
مرا بودای عشقت دلیل حاجت نیست
چرا که جذبه ی شوق تو خضر راهم بس
فروغ مهر فلک گو متابم از روزن
(سحاب) پرتو آن روی همچو ما هم بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان دلتنگی و عشق عمیقش به معشوق میپردازد. او اعتراف میکند که به خاطر دوری معشوق به درد و رنج دچار شده، اما امید به وصالش را دارد. شاعر از پناه آوردن به شراب و بادهفروشان سخن میگوید و نیز میخواهد از غم چشمهای معشوقش دور بماند. او نمیخواهد کسی از راز عشقش باخبر شود و نگرانیاش از این است که ارتباطش با معشوق به دردسر بیفتد. شاعر به زیبایی و جذبهی عشق اشاره میکند و بیان میکند که وجود معشوق برایش کافی است و نیازی به دلایل دیگر ندارد. در انتها، او به تصویر روشنایی و جمال معشوق اشاره میکند که میتواند زندگیاش را روشن کند.