نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۸ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آنکه می گشت سکندر به جهان در طلبش

گو بیا و بنگر چون خضر اینک ز لبش

هر که را از نگه این می کشد آن زنده کند

چشم او کرده فزون رونق بازار لبش

نبود در دلم اندیشه ای از روز وصال

زان که تا روز قیامت نشود روز شبش

ثانی نقش تو بر صفحه ی هستی نکشید

کلک قدرت که کشد این همه نقش عجبش

شربت وصل علاج آمده با داروی مرگ

خسته ای را که بود زآتش عشق تو تبش

تازه نخلی است قدش در چمن حسن (سحاب)

لیک نخلی که دهد چاشنی جان رطبش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به جستجوی سکندر اشاره می‌کند که دلتنگ معشوق خود است. او معشوقش را مانند حضرت خضر می‌داند که جلوه‌ای از زندگی و شگفتی را به ارمغان می‌آورد. در دل شاعر، هیچ امیدی به وصالی نیست و او تا قیامت در انتظار است. نقش معشوق در هستی بی‌نظیر است و اشاره به زیبایی و قدرت الهی دارد. همچنین، شاعر عشق را به شربت و دوایی تشبیه کرده که می‌تواند خستگی را درمان کند. او معشوق را به درختی تازه تشبیه می‌کند که برکت و زندگی را به ارمغان می‌آورد.