شمارهٔ ۲۰۰ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به راهی میکشد عشقم که پیدا نیست پایانش
خضر نبود عجب گر گم کند ره در بیابانش
اگر هردم بود صد عهد و پیمان با رقیبانش
نیندیشم که آن پیمانشکن سست است پیمانش
شب وصل است و مینالم که شاید چرخ پندارد
که باز امشب شب هجر است و دیر آرد به پایانش
به دانایی برد طفلی چو عقل از پیر، کی حاجت
به تعلیم دبیرش باشد و حبس دبستانش؟
به دامی تا نیفتاده است مرغی در گلستانی
چه داند جایی هست خوشتر از گلستانش؟
نباشد در بری آن دل که نبود مهر دلدارش
نیاید بر تنی آن جان که نبود عشق جانانش
کسی کو راه یابد در حریم وصل او باید
چه باک است از جفای پاسبان و جور دربانش
چو بر سر رهروی شوق حرم دارد چه باک آری
به هر گامی اگر در پا خلد خار مغیلانش؟
(سحاب) از چشم آن خورشیدوَش باشد نهان بنگر
دو چشمم چون سحاب و قطرههای اشک بارانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد و رنج ناشی از فراق اشاره دارد. شاعر از مسیری صحبت میکند که عشقش او را به آن میکشاند و پایان آن نا مشخص است. او به پیمانهای سست با رقیبان اشاره میکند و میگوید در شب وصال، به خاطر هجر و دوری از محبوبش ناله میکند. شاعر در ادامه به نوعی خردمندی و دانایی میپردازد و میگوید عشق و محبت لزوم را داراست و هیچ دل خوشی بدون عشق حقیقتی ندارد. او همچنین بر این باور است که برای رسیدن به وصال باید از سختیها و موانع عبور کرد، زیرا این راه پر از چالشها و دردهاست. در نهایت، شاعر با تصویرسازی زیبایی از اشکهایش آن احساسات عمیق را به تصویر میکشد.