شمارهٔ ۲۰۱ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خوشا آن روزگار خوش که با من بود یاری خوش
جدا ز آن یار خوش دیگر ندیدم روزگاری خوش
نمیدانم به صید دل چه آمد آنقدر دانم
که در خون می تپد از شهسواری خوش شکاری خوش
نوید کشتنم آن شوخ امشب داده و دارم
به امید وفای وعده ی خوش انتظاری خوش
بود زان شهریارم شهر دل ویران و حیرانم
که چون ویران شود شهری که دارد شهریاری خوش؟
غمم از غمگساران گرچه دایم در دل ست اما
نباشد نا خوش آن غم را که باشد غمگساری خوش
نه وصلش خوش بود نه هجر و نه شادی نه غمناکی
خطا گوید که گوید عشق بازی هست کاری خوش
بود در صید گاهت شهسوارا تا کیم حسرت؟
بر آن صیدی که از دنبال دارد شهسواری خوش
(سحابا) همچو مرهم بر دل عشاق خار غم
خوش است اما اگر خاری بود از گلعذاری خوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد ایام خوشی میاندیشد که در کنار یار دلخواهش بوده است. او از روزهای تلخی که بدون آن یار سپری کرده، شکیبایی ندارد و به عشق و دلباختگی خود اشاره میکند. شاعر احساس میکند که عشق با تمام درد و غمهایش، هنوز زیبا و دلنشین است. او به این نکته اشاره دارد که عشق نه تنها در وصال خوشحالکننده است، بلکه در غم و جدایی نیز جاذبهای خاص دارد. در نهایت، شاعر به زیباییهای عشق و غم عشق اشاره میکند و میگوید که حتی غم عشق هم میتواند مثمر ثمر باشد، اگر در آن امید و وفا وجود داشته باشد.