نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۰ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روزی که یکی شیفته آمد به کمندش

آرام نگیرد دل دیوانه پسندش

گر شیفتگی زین دل دیوانه نیاموخت

بر پای چرا بند نهد زلف بلندش

آهی است که از حسرت او سر زند از سنگ

هر گه که شراری جهد از نعل سمندش

آمد به سرم تیغ جفا بر کف و ترسم

کاهل غرض از مردنم آگاه کنندش

ناصح به نگاهی است چنان شیفته کامروز

عشاق زبان باز گشایند به پندش

این ست اگر کوتهی دست امیدم

هرگز نرسد بر ثمر نخل بلندش

این ست (سحاب) ار اثر عدل شهنشاه

شاید که کند مایل دلهای نژندش

جمشید زمان فتحعلی شاه که آمد

شیر فلک آهوی ضعیفی به کمندش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و شیفتگی سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که دل دیوانه‌اش آرام نمی‌گیرد و حسرتی عمیق در درونش وجود دارد. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که این شیفتگی بر زندگی‌اش تاثیر گذاشته است. او از درد و رنجی که این عشق برایش به همراه دارد، سخن می‌گوید و به بی‌نهایتی امیدش بر می‌خیزد. در نهایت به موضوعی تاریخی اشاره می‌کند و نام جمشید زمان فتحعلی شاه را ذکر می‌کند که نشان از اهمیت و تاثیر وقایع گذشته بر احساسات او دارد.