نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۸ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بار در بزم وصال تو شب تار فراق

چون ندارم چه کنم گر نکشم بار فراق؟

چاره ی درد گر از شربت وصلش نکند

غیر مردن چه بود چاره ی بیمار فراق؟

از گل وصل رسد نکهت دیگر به مشام

هر کسی را که خلیده است بدل خار فراق

شب وصلم ز یکی شمع بود روشن و هست

شمعها ز آتش آهم به شب تار فراق

همه عمرم به فراقش بگذشت و نگذاشت

مرهمی بر دل افگار دل افگار فراق

مرهم وصل علاجش نکند زخمی را

که به دل میرسد از خنجر خونخوار فراق

گویی از روز نخستین سلب عمر (سحاب)

دست خیاط قضا دوخته از تار فراق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با بیان احساسات عمیق خود درباره فراق و جدایی از معشوق به توصیف درد و رنج ناشی از این جدایی پرداخته است. او به شب تار فراق اشاره می‌کند که باعث می‌شود نتواند بار این درد را بکشد. شاعر می‌گوید هر چاره‌ای که از وصل معشوق به دست نیاید، جز مرگ فایده‌ای ندارد. او از گل وصل معشوق بویی خوش را حس می‌کند و بر درد جدایی خود می‌افزاید. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که این درد جدایی بر او چنان سنگینی می‌کند که حتی مرهم وصال هم نمی‌تواند زخم‌های عمیق او را درمان کند. او زندگی‌اش را به فراق معشوق خود نسبت می‌دهد و این جدایی را سرنوشت محتوم خود می‌داند.