نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۱ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر سر نازش در آن کو با رقیبان نیستم

در ره عشق این مخواه از من که من آن نیستم

زین خوشم کز بس که با من در خیال دشمنی است

هر کجا هستم ز چشم دوست پنهان نیستم

در بهای بوسه ی جان بخش جان خواهی ز من

جان من اکنون که میدانی به تن جان نیستم

آن مه افزون است در حسن از مه کنعان ولی

من به طاقت در غمش چون پیر کنعان نیستم

از جفا کافر مبیناد آنچه با من می کند

نامسلمانی که پندارد مسلمان نیستم

بود آن دستی که بر دامان وصل او کنون

نیست وقتی کز فراقش بر گریبان نیستم

تا به خاک رهگذار یار پی بردم (سحاب)

چون سکندر آرزوی آب حیوان نیستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و تنهایی شاعر است. او در دنیای عشق، خود را از رقیبان دور می‌داند و اعتراف می‌کند که در این مسیر، رفتارهایی ندارد که در زندگی عادی نشان دهد. شاعر از دشمنی‌هایی که در خیال دیگران وجود دارد، خوشحال است و می‌گوید هیچ‌گاه از چشم دوست پنهان نخواهد بود. او نسبت به بوسه‌ای که جانش را می‌دهد، بی‌تفاوت است و در حال حاضر نمی‌خواهد که خود را مهم‌تر از آنچه هست بداند. او همچنین به مقایسه زیبایی معشوقش با زیبایی‌های دیگر می‌پردازد و بر این نکته تأکید می‌کند که در سختی عشق، قدرت و شجاعت ندارد. در انتها، او می‌گوید که بر امید آب حیات نیست و بیشتر به درد فراق و دوری می‌پردازد. تمام این احساسات نشان‌دهنده‌ی عمق عشق و رنج‌های ناشی از آن است.