نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۳ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

این چه دام است ندانم که در آن افتادم؟!

کآشیان و گل و گلشن همه رفت از یادم

به سوی من نظر زاهدی افتاده مگر

که چنین از نظر پیر مغان افتادم

چرخ خواهد کند اجزای وجودم همه خاک

لیک جائی که به کوی تو نیارد بادم

سر به پیچم اگر از صحبت رندان یارب

مبتلا ساز به هم صحبتی زهادم

چون پی هجر وصالست و پی وصل فراق

نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم

صید من قابل فتراک نه اما چه شود

کز یکی زخم رسد بهره ای از صیادم؟

باده بنیاد غم گیتی ام از دل بکند

ورنه یک دم غم گیتی بکند بنیادم

مانع شاعریم غصهٔ دهر است (سحاب)

ورنه در دهر کسی نیست به استعدادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به دامی اشاره می‌کند که به طور ناخواسته در آن گرفتار شده است و احساس می‌کند که همه چیز از یادش رفته است. او به زاهدی اشاره می‌کند که نگاهش به سوی او افتاده و این موضوع باعث شده به حال خود شک کند. شاعر می‌داند که سرنوشتش به خاک بازمی‌گردد، اما در کوی محبوبش آرزوی ماندن دارد. او درگیری بین عشق و دوری را بیان می‌کند و نه از جدایی غمگین است و نه از وصال خوشحال. در نهایت، شاعر با اشاره به غم‌های دنیوی و استعداد خود به غم‌ها پرداخته و می‌گوید که تنها مانع سرودن شعرهایش، غم و مشکلات زندگی است.