نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۷ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از غم عشقی کز آن آتش به جان انداختیم

ناله ای کردیم و شوری در جهان انداختیم

با سگش تا طرح الفت در میان انداختیم

آتش غیرت جهانی را به جان انداختیم

برقی از بخت بد ما بر خس و خاری نتافت

تا در این گلزار طرح آشیان انداختیم

پیش از این کاین ناله بخشد سودی از بیطاقتی

ناله ها کردیم و خود را از زبان انداختیم

آه کز لعلت چو عمری جاودانی یافتیم

بی تو خود را بلای جاودان انداختیم

در دل او رخنه ی کردیم ز آه نیمه شب

خوش به تاریکی خدنگی بر نشان انداختیم

آخر از بی‌طاقتی ز افسانهٔ شیرین‌لبی

نکته‌ای گفتیم و شوری در جهان انداختیم

تا طبیب ما (سحاب) آمد به بالین خویش را

بر دواج ناتوانی ناتوان انداختیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره غم و درد ناشی از عشق است. شاعر از آتش عشق که جان او را می‌سوزاند صحبت می‌کند و ناله‌هایش که شوری در جهان ایجاد کرده است. او به خاطرهٔ دوستی و الفت اشاره دارد و از غیرت و غم ناشی از جدایی می‌گوید. شاعر به اینکه چگونه ناله‌هایش بی‌فایده بوده و در غم عشق، خود را به عذاب جاودانی انداخته، نیز اشاره دارد. او در دل شب، با آه و ناله سعی در ارتباط با محبوبش دارد و از بی‌طاقتی خود، به افکار و احساساتش می‌پردازد. نهایتاً، او از پزشک یا مداوایی برای درمان دردهایش صحبت می‌کند که شاید به او کمک کند.