نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۸ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

روز جزا چون ادعای جان ناقابل کنم

کز شرم نتوانم نگاهی جانب قاتل کنم

چون رشکم آید زین و آن گیرم سراغت هر زمان

هرگه تو را ای دلستان خواهم نشان از دل کنم

در بزم اغیار ای صنم در بزم ننهادم قدم

یا نقد جان از کف دهم یا کام دل حاصل کنم

با آنکه امید وصال از وی بود امری محال

از سادگی هر ماه و سال این فکر بی‌حاصل کنم

مایل چو با بیگانگانت دیدم ای ناآشنا

زین حیله رفتم تا تو را با خویشتن مایل کنم

ساقی بده جامی از آن صافی که باشد قوت جان

تا زنگ اندوه جهان از لوح دل زایل کنم

دانم (سحاب) آخر مرا آید به بالین از وفا

اما نمی‌دانم چه با این مرگ مستعجل کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر درباره احساسات عمیق و پیچیده عاشقانه خود صحبت می‌کند. او در روز جزا به خاطر عشقش شرمنده است و نمی‌تواند به قاتل دلش نگاه کند. در عین حال، او با حسادت به دیگرانی که محبوبش را دارند، مشغول است. شاعر به بزم‌ها و جمع‌های دیگران نمی‌رود، چرا که می‌داند اگر برود یا جانش را فدای عشقش می‌کند یا به آرزوی دلش نمی‌رسد. با اینکه امید به وصال محبوبش کم است، اما همچنان در تلاشی بیهوده به فکر اوست. او به ساقی می‌گوید جامی پر کند تا اندوه و ناراحتی‌اش را از دلش پاک کند و در نهایت به این فکر می‌رسد که نمی‌داند با سرنوشت و مرگی که به سراغش می‌آید، چه کار کند.