نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۵ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه غم که ریخته شد بال و پر ز سنگ توام

که بی نیاز زبال از پر خدنگ توام

روی زمحفل من زود و دو دیر باز آیی

هم از شتاب تو غمگین هم از درنگ توام

جهان به پیش نظر در غمت چنان تنگ است

که کار بر دل تنگ از دهان تنگ توام

مباد ذوق اسیران چنگ عشق تو را

اگر خیال رهایی بود ز چنگ توام

ز دل غم تو نیاید برون اگر چه بدل

هزار رخنه فزون است از خدنگ توام

به جانبم نکنی جز به وقت مرگ نگاه

از آن ز آشتی ات خوشتر است جنگ توام

به می (سحاب) چه حاجت که بی نیاز از آن

به یاد لعل وی و اشک لعل رنگ توام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و درد عشق صحبت می‌کند و احساسات عمیق خود را به تصویر می‌کشد. او می‌گوید که با وجود سنگینی بار این عشق، بی‌نیاز از حمایت دیگران است. دل او به شدت تحت تأثیر غم عشق است و در عین حال، از انتظار و شتاب در دیدار معشوقش رنج می‌برد. شاعر همچنین به تنگی جهان در برابر دردش اشاره می‌کند و اینکه رهایی از این عشق برای او ممکن نیست. او تاکید می‌کند که اگر عشق را فراموش کند، شاید بهتر باشد که در جنگ با آن بماند تا آشتی. در پایان، او نشان می‌دهد که نیازی به شراب ندارد، زیرا یاد معشوقش و اشک‌هایش برایش کافی است.