شمارهٔ ۲۴۳ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پیش از این باری اگر در بزم یاری داشتم
بر دل از رشک رقیبان نیز یاری داشتم
رفت خاک من به باد آنجا خوشا وقتی که من
بر سر آن کوی از خود یادگاری داشتم
جان اگر آسان ندادم از گران جانی مدان
زآن که در هنگام مردن انتظاری داشتم
اعتبار غیر را نبود در آن کو اعتبار
کآنچه روزی داشت او من روزگاری داشتم
باغ حسنش را خزان آمد چو بلبل کاشکی
زین خزان من نیز امید بهاری داشتم
قوت بازویت ای صیاد کمتر بود کاش
تا زپیکان تو در دل یادگاری داشتم
دل زبهر عود مجمر جان برای شمع بزم
در حریم دوست هر یک را به کاری داشتم
گاه گاهی با سگانش همنشین بودم (سحاب)
پیش از این من هم در آن کو اعتباری داشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد روزهای گذشتهای میافتد که در محفل یارانش خوشحال بود و حس رقابت با دیگران داشت. او به یاد مکانی میافتد که در آنجا یادگاری از خود به جا گذاشته و از دست دادن آن را غمانگیز میداند. همچنین، او اشاره به این دارد که اگر چه جانش را به راحتی نمیدهد، اما در لحظات پایانی زندگی انتظاراتی داشته است. شاعر میگوید که در آن مکانِ خاص، هیچکس به غیر او اعتباری نداشت. او غم از دست دادن باغ زیبای دوستش را ابراز میکند و آرزو دارد که قدرت صید او کمتر باشد تا از تیرهایش دلی برای یادگاری باقی بماند. در نهایت، شاعر به همنشینیاش با سگان دوستش اشاره میکند و میگوید که پیشتر خود او نیز در آنجا اعتبار و مقام داشته است.