نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۷ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کی شکایت از دل بی رحم دلبر داشتم؟

گر چو او من هم دلی از سنگ در بر داشتم

نیست غم گر داده ام جان ز آنکه با خود کرده ام

آن غمی کآن را زجان خویش خوش تر داشتم

دیدم استغنای او اکنون به زخمی راضیم

ورنه من ز آن بی وفا امید دیگر داشتم

نیست افسوسی گرم در راه عشقت رفت سر

لیک صد افسوس از آن شوری که در سر داشتم

گوش بر عهد بتان چون سادگان دادم ولی

ساده تر ایشان که پندارند باور داشتم

چون تو را دیدم به روز حشر رفت از خاطرم

شکوه هایی کز تو با دارای محشر داشتم

تا پر و بالم بکندی من نبستم دل به دام

کز توام بیم رهایی بود تا پر داشتم

جور آن شوخ ستمگر برد از یادم (سحاب)

آن شکایتها که از چرخ ستمگر داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و دلشکستگی صحبت می‌کند. او به شکایت از بی‌رحمی معشوق پرداخته و احساس می‌کند که اگر خودش نیز دل سنگینی داشت، مانند معشوق نمی‌بود. او غم ناشی از عشق را تحمل کرده و به نظر می‌رسد که به حال بی‌احساس معشوق راضی شده است، هرچند که در گذشته امیدی به عشق او داشته است. شاعر از احساس پشیمانی حرف می‌زند؛ او به سادگی به وعده‌های معشوق گوش داده و برعکس تصورش، معشوق به او وفا نکرده است. در نهایت، او به یادآوری لحظات شیرین روزهای گذشته می‌پردازد و از درد آنچه که در عشق چشیده است، می‌نالد.