شمارهٔ ۲۴۸ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گله تا حشر اگر زیار کنم
شرح یک شمه از هزار کنم
چاره ی یأس شد زو عده ی وصل
تا چه با درد انتظار کنم
روزگارم سیه تو کردی و من
شکوه از جور روزگار کنم
بر در او چه جای نومیدیست
به چه دل را امیدوار کنم؟
نیم جانی که هست قابل نیست
که به پای تواش نثار کنم
هم ز بهر نثار نیست مرا
بجز این نیم جان چه کار کنم
بی تو چشم (سحاب) را چو سحاب
خجل از چشم اشک بار کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر ابراز احساسات عمیق شاعر است که در مورد عشق و انتظار برای وصال معشوق صحبت میکند. شاعر میگوید که حتی اگر تلاش کند تا احساسات خود را بیان کند، باز هم نمیتواند تمام آنچه را که در دل دارد، توصیف کند. او از یأس و ناامیدی رنج میبرد و در عین حال به دلایلی نمیتواند ناامید باشد. شاعر اشاره میکند که حتی نیمهجانش نیز برای معشوقش ارزش ندارد و او جز این احساسات چه کاری میتواند انجام دهد. در نهایت، او اشکهای خود را با سحاب مقایسه میکند و به نوعی خجلت از نداشتن معشوق را بیان میکند.