شمارهٔ ۲۵۶ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو فکر کوتهی عمر ای پسر کردم
حدیث زلف دراز تو مختصر کردم
هزار نامه نوشتم ولی از آتش دل
اگر نسوختم از آب دیده تر کردم
به روی خوب تو مایل نخواستم کس را
از آن زخوی بدت خلق را خبر کردم
حدیث شوق چنان بی نهایت ست که من
شب فراق همین قصه مختصر کردم
چو یافتم که کند بیشتر جفای تو را
فغان خود ز جفای تو بیشتر کردم
به قصد دل زکمان ناوکش نجسته هنوز
که من بدل هوس ناوک دگر کردم
چه جامه ها که به شبهای هجر کردم چاک
دو روز خلعت وصلت اگر ببر کردم
ز زندگانی خویش از نخست قطع نظر
(سحاب) کردم و بر روی او نظر کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و درد فراق میپردازد. او از کوتااهی عمر و زلف دراز معشوق سخن میگوید و بیان میکند که با وجود نوشتن هزار نامه از آتش دلش کم نشده و فقط بر اثر اشکها، آن را بیشتر کرده است. شاعر به هیچکس جز معشوق توجه نکرده و از آسیبهای عشقش برای دیگران خبر داده است. او به شدت از دوری محبوبش رنج میبرد و میگوید که به دلیل جفای معشوق، فریادش را بلندتر کرده است. در نهایت، او به دوستان خودش و به زندگیاش بیتوجه میشود و تنها به محبوبش فکر میکند.