شمارهٔ ۲۶۵ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به روی غیر چو نگذاریم که در بندم
زآستان توام به که رخت بر بندم
هزار عقده فزون تر بود به رشته ی مهر
ز بس تو بگسلی و من به یکدیگر بندم
چو من به خاک درت تاکسی نیابد راه
ره سرای تو را زآب چشم تر بندم
عجب نه آتش شوق ار بسوزدش پر و بال
چو نامه ات به پر مرغ نامه بر بندم
همان نبسته گشایم به کویش آن باری
که هر دم از ستم او پی سفر بندم
دلم گرفت زو ضع جهان خوشا کنجی
که از جهان و زاهل جهان نظر بندم
کمر به دلبری آن بت چو بست زاهد داد
(سحاب) اجازه که زنار بر کمر بندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت از عشق و دلبستگی سخن میگوید و احساسات عمیق خود را با تصاویری زیبا و نمادین بیان میکند. او میگوید که حتی اگر بر سر غیر بگذارد، خود را به موجودی همچون محبوبش گره زده است. عشقش پر از درد و رنج است، اما او نمیتواند از این بندها رها شود. وی میگوید که دلش در تحت فشار دنیاست و به دنبال جایی آرام است. همچنین، او به زیبایی محبوبش اشاره میکند و اینکه حتی زاهدها هم برای دلبستگی و فریب آن زیبایی تلاش میکنند. در کل، این شعر نشاندهندهی عمق عشق و وابستگیهاست که شاعر تحت تاثیر آن قرار دارد.