نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۸ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

امید مهر به هر کس که بود جز تو گسستم

به صد امید وفائی که دل به مهر تو بستم

برای بستن عهدی که از نخست شکستی

چه عهدها که به عهد تو سست عهد شکستم

اگر چه نیست امیدی به عهد سست تو اما

به این خوشم که زمانی بود بدست تو دستم

تو شُوق بین، که به امّیدِ وعده‌ای که ندادی،

به رهگذار تو عمری در انتظار نشستم

خوش آن زمان که کشم یک دو جام باده و گویم

به دوست راز دل خود به این بهانه که مستم

تو هر دمی بخیال جفای دیگری و من

مدام خوشدل از اینم که در خیال تو هستم

لبت چو جرعهٔ صهبا رخت چو بادهٔ گلگون

از آن (سحاب) چنین جرعه‌  باده‌ای بپرستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از خیانت و ناکامی در روابط عاشقانه صحبت می‌کند. او می‌گوید که به امید وفای محبوبش دل بسته، اما عهد و پیمانی که با او بسته، همواره شکسته شده است. با وجود این ناامیدی، شاعر به خاطر زمانی که در کنار محبوب بوده، خوشحال است. او در انتظار وعده‌ای است که هرگز محقق نشده و به همین دلیل عمرش را به انتظار گذرانده است. شاعر به یادآوری لذت‌های گذشته و حسرت‌هایش پرداخته و با تصویری از زیبایی محبوب، احساسات عمیقش را نسبت به او بیان می‌کند.