نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۶ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

مقصود دو مدعای من آمد جفای تو

نبود رضای مدعی از مدعای تو

خضر و من از حیات ابد بهره یافتیم

او ز آب زندگی و من از خاک پای تو

در وصلت اشتداد به هجران تزاید است

ای درد عشق چیست ندانم دوای تو؟

رفتی و از پیت من و خلقی، ولی ز ضعف

من از قفای خلقی و خلق از قفای تو

هم جان به لب رسیده ز دست وفای دل

هم دل به جان زدست دل بیوفای تو

خلق خدای بر تو ز دست فغان من

در شکوه و زدست تو من بر خدای تو

تیری فگنده بر تو و پیکان خود (سحاب)

بگذاشت در دلت که بود خونبهای تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت از جدایی و درد عشق سخن می‌گوید. او به دو مسئله اشاره می‌کند: یکی جفای محبوب و دیگری عدم رضایت از وضعیت کنونی. شاعر از زندگی جاویدان خود صحبت می‌کند که هم به خاطر محبت خدا و هم عشق به محبوبش به دست آمده است. او می‌گوید که در عشق، جدایی باعث افزایش درد شده و نتوانسته درمانی برای این درد پیدا کند. همچنین، شاعر به ضعف خود و دیگران در این جدایی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که با وجود درد و رنج، همچنان به یاد محبوبش است. در انتها، او از تیر درد و رنجی که بر دل محبوب نشسته می‌گوید و تأکید می‌کند که این زخم‌ها نمایانگر عواقب عشق او به محبوب است.