شمارهٔ ۲۸۷ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
غافل است آن که از دلم دل او
گوبیندیش ز آه غافل او
کرده ام جا به بزم غیر که یار
ناید از شرم من به محفل او
چون جرس دل فغان کند گویی
بر شتر بسته اند محمل او
هم فلک بود خصم دل هم یار
تا کدامند زین دو قاتل او
هر چه دارد ز دلبری دارد
جز ترحم که نیست در دل او
دل چنین کرده کار من مشکل
که خود آسان مباد مشکل او
به که گیرم سراغ دل چو مرا
ندهد کس نشان ز منزل او
چون فتد در خیال وصل (سحاب)
عقل خندد به فکر باطل او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حال عاشق و دلش پرداخته است. شاعر تصور میکند که معشوق از احساسات و دل او بیخبر است و از آغوش او دوری میکند. او به بزمهای دیگر رفته و از شرم عشقش در محفل معشوق نمیتواند حاضر شود. دل او مانند زنگی نواخته میشود و غم و فراق را فریاد میزند. شاعر بیان میکند که دلبری معشوق تنها در بخشش و ترحم نیست و دلش را به مشکلات عاطفی مبتلا کرده است. در نهایت، او به دنبال نشانی از دلش میگردد اما کسی نمیتواند او را به مقصودش برساند و عقلش در پیچیدگیهای عشق به تمسخر میخندد.