نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۸ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

هر که کند منع من از روی تو

کاش به بیند رخ نیکوی تو

تیغ به روی تو کشیده است لیک

خون مرا ریخته ابروی تو

گریه ی خلق از تو ولی آب چشم

خاک مرا میبرد از کوی تو

کرده عیان بر همه صید افگنی

زخم دلم قوت بازوی تو

برگ سمن کرده به سنبل عیان

زلف سمن سای سمن بوی تو

کده ز اعجاز لبت زنده باز

هرکه کشد نرگس جادوی تو

چشم (سحاب) ار نبود اشک بار

می زند آتش به جهان خوی تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از کسانی که او را از رسیدن به معشوق منع می‌کنند می‌خواهد که کاش زیبایی او را ببینند. او به تضاد میان زیبایی ظاهری معشوق و درد و رنجی که بر دل عاشق می‌گذارد اشاره می‌کند. همچنین از تأثیر عمیق و سوزان احساساتش بر زمین و آسمان می‌گوید و عشق را با طبیعت و عناصر مختلف در هم می‌آمیزد. در نهایت، شاعر از جذابیت و جادوگری چشمان معشوق سخن می‌گوید که زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.