شمارهٔ ۲۹۱ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
در دام صیاد ای فلک یا ذوق فریادم مده
یا آن که از فریاد من رحمی به صیادم مده
یا در مکافات خوشی ای بخت ناشادم مکن
ورزان که یک سان میکنی چون خاک بر بادم مده
در رهگذار خویشتن با خاک یک سانم مکن
یا آن که از عیش جهان هرگز دل شادم مده
دادی پی دل بردنم گرداد خلقی داد من
بهر فریب دیگران چون دل زکف دادم مده
من کرده ام ای هم آشیان خو با اسیری، آگهی
از ذوق بال افشانی مرغان آزادم مده
زآن شوخ شیرین لب ز من محروم تر نبود کسی
ای همنشین تسکین دل از حال فرهادم مده
تا چون (سحاب) از زخم تو نومید باشد مدعی
گر نالم از بیدادت ای بیدادگر دادم مده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس درد و ناامیدی خود صحبت میکند و از تقدیر و بخت بدش شکایت میکند. او از خداوند یا تقدیر میخواهد که در فریادهایش رحم کند و او را در دام صیاد (سرنوشت) نندازد. شاعر همچنین به احساس بیعدالتی در زندگی و ناتوانی در خوشی اشاره میکند و از توجه به مشکلاتش، به ویژه در روابط عاطفی، سخن میگوید. او عشق و شادی را از دست رفته میداند و از دیگران درخواست دارد که به او در این درد کمک نکنند. در نهایت، او خواستار فهم و همدلی از سوی دیگران در مواجهه با غم و اندوه خود است.