شمارهٔ ۲۹۸ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از او به یاری بختم امید غمخواری
ولی دریغ که بختم نمی کند یاری
چه غم ز دیده ی بیدار عاشقان آن را
که نیست یک دمش از خواب ناز بیداری
به دام تا نفتد صید خود کجا داند
هر آنچه یافته صید من از گرفتاری
بر تو خوار بود هر عزیز و عزت تو
بر آن کسان که ندانند عزت از خواری
پس از هزار عتابم به مدعی بخشید
هزار زخم زد اما یکی نشد کاری
بکوش تا دل آزرده ای بدست آید
و گرنه سهل بود از بتان دل آزاری
تو را که هست بلب معجز مسیح از چیست
که چشم تست چنین مبتلای بیماری
جدا از مهر رخ او ز آه و اشک (سحاب)
بود چو برق یمانی و ابر آزاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلباختگی و درد عاشقانه است. شاعر از ناامیدیاش از سرنوشت و یاری نکردن بختش صحبت میکند. او بیان میکند که چشمان عاشقان بیدار است و نمیتوانند در خواب ناز زندگی کنند. شاعر به سختی در جستجوی عشق و احساسات واقعی است، اما بارها دچار زخمهای عاطفی میشود. او از کسی که نمیداند عزت چیست انتقاد میکند و تأکید میکند که تلاش برای به دست آوردن دل آزردگان ارزشمند است. در نهایت، شاعر به زیبایی و بیماری عشق اشاره میکند، جایی که دوری از معشوق باعث درد و رنج میشود.