نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۴ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان مانده

به دامی مانده مرغی لیک با هم آشیان مانده

تا تو رفتی جفا با من کنی من مردم و شادم

که در دل حسرت جور منت ای آسمان مانده

نباید کرد عیب آن را که شد در خانقه ساکن

همینش بس که دور از درگه پیرمغان مانده

به گوش او ندارد هیچ با بانگ جرس فرقی

فغان خسته ای کاندر قفای کاروان مانده

برد گلچین گل ای بلبل چه از باد خزان نالی

کدامین گل که در گلزار تا فصل خزان مانده

زدوری کردن از من او زدور از او نمودن من

هم آن از روی من هم من خجل از روی آن مانده

بود ز آن لب (سحاب) اینک عیان سر چشمه ی حیوان

چه غم از چشم کس گر چشمهٔ حیوان نهان مانده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس عشق و دلتنگی است. شاعر از دلبر خود و درد جدایی سخن می‌گوید و به تصویر زیبایی از زلف او اشاره می‌کند که دلش را به خود مشغول کرده است. او از حسرت‌هایی که پس از رفتن معشوق باقی مانده سخن می‌گوید و به اندوه و غم درونی خود اشاره دارد. شاعر همچنین به دیگران می‌گوید که نباید به کسانی که در حال طلب و عرفان هستند عیب بگیرند، چون دوری از حقیقت و عشق بهانهٔ سوز دل است. او در نهایت با ابراز احساساتی دردناک، به زیبایی و لطافت عشق و سرنوشتی که در انتظار عاشقان است اشاره می‌کند.