شمارهٔ ۲۹۳ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دردا که وفا در این زمانه
از اهل زمان بود فسانه
زاهد کشد آه حسرت و من
در دیر مغان می مغانه
خواهد ز سپهر دادم از دل
این شعله که می کشد زبانه
من غرقه ی بحر عشق و عشقش
بحری و چو بحر بی کرانه
با آن لب و خال بی نیاز است
مرغ دل من زآب و دانه
یک لحظه وصال دوست خوشتر
ای خضر ز عمر جاودانه
گفتم: روم از در تو گفتا:
کم باش سگیم ز آستانه
دل در خم طره ی تو مرغی است
در دام گرفته آشیانه
به ز آن که زدوریت نمردم
نبود پی قتل من بهانه
بگذار که پا نهم بکویت
نگذاریم ار قدم بخانه
ای گل سخن وفا چه گویم
گوش تو کجا و این ترانه
دلها به زمین (سحاب) ریزد
هر گه که زند به زلف شانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع وفا و عشق میپردازد و بیانگر احساسات عمیق شاعر است. شاعر از عدم وفا در زمانه خود ناله میکند و به عشق بیپایان خود اشاره دارد. او در میان دردی که به دلیل دوری از معشوق میکشد، خود را در دریایی از عشق غرق میبیند و حاضر است هرچه دارد را فدای لحظهای وصال کند. همچنین، شاعر به درگیریها و احساساتش نسبت به محبوبش اشاره میکند و از حالت اسیری در عشق سخن میگوید. در نهایت، شعر بر روی احساسات عاطفی و عمیق در مورد عشق و وفا تأکید دارد.