نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

تا سازم آشنایت نا آشنا نگارا

بیگانه کردم از خویش یاران آشنا را

با آنکه جز صبا نیست پیکی ز من به کویش

خواهم که ره نباشد در کوی او صبا را

چون من کسی گذارد سر بر خط غلامیش

بیرون چرا نهد کس از حد خویش پا را؟

از نو چه خواهد آرد کس را به دام عشقش

با عاشقان دیرین کمتر کند جفا را

با جور آن جفاجو چندان نکرده‌ام خو

کآرم به خاطر از او اندیشهٔ وفا را

دردم بلای هجران درمان وصال جانان

دردا که نیست درمان این درد بی دوا را

گفتم که: گویم امشب تنها به او غم دل

بی مدعی نیاید چون یافت مدعا را

از رخ به خلق بنمود آثار صنع معبود

وز خویش کرد خوشنود هم خلق و هم خدا را

اکنون (سحاب) کآنجا ره یافتند اغیار

شادم از این که ره نیست در کوی دوست ما را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دوری از معشوق پرداخته است. او از غم فراق و درد هجران سخن می‌گوید و بیان می‌کند که برای رسیدن به معشوق، خود را از آشنایان و یاران دور کرده است. همچنین، او اشاره می‌کند که تنها کسی که از او خبر می‌برد، نسیم صبا است و آرزو دارد که این نسیم در مسیر معشوقش مزاحمت ایجاد نکند. شاعر به اندوه و تنهایی خود نیز اشاره دارد و می‌گوید که حتی در جمع دیگران، غم دلش را نمی‌تواند بیان کند. در نهایت، او از این که دیگران به معشوقش توجه دارند، شاد است و از اینکه راهی به سوی معشوق ندارد، ابراز خوشحالی می‌کند.