شمارهٔ ۷ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ننالد دل که ترسد بشنود هر کس فغانش را
زتاثیر فغان آگه شود دراز نهانش را
به جستجوی دل در کوی آن دلبر بدان مانم
که مرغی در گلستان گم کند هم آشیانش را
به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اول
به حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را
به هر بیگانه گردید آشنا آن کس که من اول
به حرف آشنایی آشنا کردم زبانش را
بت نامهربانم وقتی آگه گردد از حالم
که بیند مهربان با غیر یار مهربانش را
روان چون سوی بزم غیر بینم خوشخرامی را
کز آب دیده دارد تربیت سرو روانش را
تمام عمر از آن نا آشنا گر بی خبر مانم
از آن بهتر که از بیگانگان پرسم نشانش را
فزود از سبزه ی خط حسن روی او گلستان بین
که هم باشد بهار تازه ای فصل خزانش را
دهد گر خضر باید لذت دیدار جان بخشش
به عیش گاه گاه ما حیات جاودانش را
(سحاب) از پاسبانش این ترحم بس بود ما را
که بگذارد گهی بوسیم خاک آستانش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر از ترس و نگرانیاش سخن میگوید که مبادا کسی از درد و فغان او آگاه شود. او در جستجوی دلبرش، خود را مانند پرندهای گمشده در یک گلستان میبیند. شاعر به آشنایی با دیگران اشاره میکند و اینکه او قادر بوده است تا با کلامی آشنا، بیگانگان را به دوستی و نزدیکی جذب کند. او نگران این است که اگر معشوقش از حال او آگاه شود، ممکن است محبتش به غیر را ببیند. شاعر میخواهد در کنار معشوقش خوشی و آرامش را تجربه کند و به زیباییها و محبتهای او تاکید میکند. نهایتاً، از زندگی و دیدار معشوق به عنوان لذتهای جاودان یاد میکند و آرزو دارد تا همیشه در کنار او باشد.