شمارهٔ ۳۰۱ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن کز دل خود ندیده باشی
رحم است اگر شنیده باشی
ترسم که زخود گذشته باشم
وقتی به سرم رسیده باشی
یا رب چه بود در او به جز مهر
حسنی که نیافریده باشی؟
بی طاقتی دل ای دل دوست
هنگام وصال دیده باشی
در وصل ز بیم هجر گاهی
در سینه اگر طپیده باشی
از ساغر هجر زهر حرمان
آن روز به خون کشیده باشی
از رشته ی صبر و ناخن شوق
گه دوخته گه دریده باشی
خوش آن که شبی به محفل من
پیمانه ی می کشیده باشی
پیمان (سحاب) و عهد اغیار
این بسته و آن بریده باشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق عاشقانه و رنجهای ناشی از آن اشاره دارد. او میگوید کسی که عشق واقعی را تجربه نکرده باشد، رحمتی است اگر فقط بشنود. شاعر همچنین از این میترسد که زمانی به خود مشغول بوده باشد که معشوق به ذهنش رسیده است. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و از دل خود نارضایتی دارد. در ادامه، به صبر و شوق خود در عشق اشاره کرده و بیان میکند که احتمالاً در رسیدن به وصال، گاهی ترس از جدایی و فاصله وجود دارد. او از درد ناشی از جدایی و حسرت سخن میگوید و در نهایت، به خاطرات خوشی در میخانه و دورهمیهای عاشقانه خود اشاره میکند. شاعر میافزاید که پیمانها و توافقات، بیثبات و ناپایدار هستند.