نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۶ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر ساعت الفتی است تو را با جماعتی

آخر از آن جماعتم انگار ساعتی

دادم بهای بوسه ی او نقد جان و نیست

ما را جز این به چیز دگر استطاعتی

بهر ثمن به غیر کلافی چه آورد

بیچاره پیره زن که ندارد بضاعتی

از من خوشم که هیچ نپرسند روز حشر

دیوانه را چه معصیتی و چه طاعتی

زاهد چو ما به قول تو گوش نمی کنیم

از ما تو هم مکن به قیامت شفاعتی

ما را ز فقر نیز نباشد مذلتی

گر خواجه را بود ز امانت مناعتی

بهر دو نان چه منت دونان کشی (سحاب)

چون میتوان به قرص جوینی قناعتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و تأملاتی دربارهٔ زندگی و فقر می‌پردازد. شاعر از ارتباطش با گروهی از مردم صحبت می‌کند و به ارزش‌های غیرمادی و عشق اشاره می‌کند. او بوسه‌ای را به جان خود خریده است و احساس می‌کند که جز عشق چیز دیگری ارزش ندارد. همچنین، شاعر به زاهدان و دین‌داران اشاره می‌کند و می‌گوید که آنها نیز از زندگی و عشق واقعی بی‌خبرند. در نهایت، او از قناعت و ساده‌زیستی سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که وجود فقر نباید موجب ذلت انسان شود.