نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۱ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

سپید گشت دو چشمم در انتظار نگاهی

که سوی من کند اما نکرد چشم سیاهی

زبیم آنکه ندانند کیست قاتلم افغان

که جانبِ تو نکردم ، به حشر نیز نگاهی

فتد به گردن من جرم خون من به قیامت

که کودکی تو و نبود هنوز بر تو گناهی

به غیر دل که مجال سخن بر تو ندارد

ز من فغان که ندارد کسی بکوی تو راهی

مبر گمان که زجور فلک کسی بود ایمن

مگر کسی که به میخانه یافته است پناهی

ز جور دهر چنین سوزم از چه من که توانم

به خرمنش فگنم آتش از شراره ی آهی

(سحاب) تخمِ وفا را ،  به هر زمین که فشاندم،

به غیر خار ندامت از آن نرست گیاهی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به شدت از بی‌توجهی و دوری معشوقش رنج می‌برد. او چشم انتظار نگاهی از سوی معشوق است، اما هیچ نگاهی به او نمی‌اندازد. شاعر خود را در معرض قضاوت کسانی می‌داند که او را قاتل می‌دانند، در حالی که او هیچ گناهی نمی‌کند و تنها از عشق و علاقه به معشوقش رنج می‌برد. او می‌گوید که تنها دلش فرصت بیان احساساتش را ندارد و فریادش به جایی نمی‌رسد. همچنین به بی‌پناهی انسان در برابر تقدیر و سختی‌های زندگی اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که به رغم تلاش‌ها و آرزوهایش، تنها چیزهایی که به دست آورده، حسرت و ندامت بوده است. در نهایت، شاعر احساس تنهایی و یأس عمیق خود را بیان می‌کند.