نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۵ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز ناتوانی پیری اگر به جان آیی

برو به میکده یک چند تا جوان آیی

به بزم وصل من اغیار ره کجا یابد؟

اگر ز چشم فلک در برم نهان آیی

خبر ز حسرت من در زوال حسن رخش

شوی اگر به چمن موسم خزان آیی

تن ضعیف فرو مانده زیر بار دلم

ز بس که بر دلم ای بار غم گران آیی

چه شعله‌ها که مرا از زبان زبانه کشد

چو ای حدیث غم هجر بر زبان آیی

همیشه گویم اگر بینمت سپارم جان

مگر که بر سرم از بهر امتحان آیی

همین نه سنگ بنالد ز ناله‌ام شاید

اگر به پیش تو نالم تو در فغان آیی

به عاشقان بت ناسازگار ما سازد

اگر تو بر سر سازش به آسمان آیی

سحاب رشک گهی بر غریق عشق بری

که خود به ساحل از این بحر بیکران آیی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و غم‌انگیز شاعر است. او از پیری و ناتوانی خود می‌گوید و به میکده و جوانی دعوت می‌کند تا از غم‌های زندگی رهایی یابد. شاعر در بزم وصال به غم جدایی و حسرت عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر محبوبش به او نزدیک شود، همه چیز تغییر می‌کند. او از تحمل بار سنگین غم و عذاب عشق می‌نالد و درباره شعله‌هایی که از درد و غم بر زبانش می‌آید، صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر از محبوبش درخواست می‌کند که با حضورش به زندگی‌اش رنگ و بویی تازه ببخشد.