شمارهٔ ۳۳ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه منتی پر و بال شکسته بر سر ما
نهاد بهر رهائی گشود چون پر ما
به هر کس از تر و خشک جهان رسد فیضی
نصیب ما لب خشک است و دیده ی تر ما
هزار جان گرامی به راه او شد خاک
برش چو جلوه کند تحفه ی محقر ما
به بزم عیش چه حاجت به باده و ساغر؟
که هست خون جگر باده دیده ساغر ما
نیافت لذت زخم ترا ولی صد زخم
زداغ حسرت تیرت بود به پیکر ما
برت حکایت یوسف فسانه ایست گزاف
چنانکه قصه ی یعقوب نیز در بر ما
بهشت و دوزخ ما صبح وصل و شام فراق
خرام قامت آشوب روز محشر ما
هزار صیدد گر هم زننگ کرد آزاد
به دام او چو در افتاد صید لاغر ما
به غیر وصف نگارین خطش (سحاب) خطاست
که کلک ما بنگارد خطی به دفتر ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با بیان احساسات عاشقانه و درد فراق، از عشق و زیبایی صحبت میکند. شاعر به کرامت و نعمتهای الهی اشاره میکند و میگوید که در این دنیا، هر کس به نوعی از فیض بهرهمند شده، اما ما فقط لبهای خشک و چشمان تر داریم. او به فراق و وصال اشاره میکند و زندگی را به بزم عیشی بدون نیاز به شراب و ساغر تشبیه میکند، زیرا درد جدایی خود به تنهایی تلختر از هر نوشیدنی است. همچنین شاعر به داستان یوسف و یعقوب اشاره میکند و میگوید که داستان عشق او نیز مشابه آنهاست. نهایتاً، او توضیح میدهد که در عشق، بهشت و دوزخ ما در وصال و فراق وجود دارد و زیبایی معشوقش به قدری است که هیچ چیزی نمیتواند توصیفش کند.