شمارهٔ ۳۹ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
کامم اگر طلب کنی یک رهم از وفا طلب
ور طلبی مرا خود مرگ من از خدا طلب
قدر فغان من بدان رونق کار خویش را
زین تن مستمند جوزین دل مبتلا طلب
دل که چنین کند مرا طالب گوهر وفا
کاش بگوید این متاع از که و از کجا طلب
گر نکنی برای من چاره ی ناله های من
بهر علاج رنج خود درد مرا دوا طلب
با تو مراست گفتمش: دعوی خونبهای دل
کرد مرا به زیر تیغ از پی خونبها طلب
عهد و وفای یار خود نیست گرت روا به کس
شاهد سست عهد جو دلبر بی وفا طلب
از لب یار چون روا گشته (سحاب) مدعا
کوری چشم مدعی بوسه به مدعا طلب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به وفا و عشق سخن میگوید. او میگوید که اگر کسی بخواهد کامش را بگیرد، باید وفا را طلب کند و اگر بخواهد او را به مرگ برساند، باید آن را از خدا طلب کند. شاعر از فغان و رنج خود سخن میگوید و از دلش میخواهد تا بگوید این جواهر وفا را از کجا باید طلب کند. او همچنین به مشکلات و نالههای خود اشاره میکند و از یار میخواهد که به او کمک کند. در نهایت، شاعر به روابط ناپایدار و وفای سست اشاره میکند و میگوید که اگر تاخیر در وعده و عهد داشته باشی، بهتر است به عشقهای بیوفا روی بیاوری.