نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روز و شب می نالم از بخت بد و چشم پر آب

زانکه او را نیست بیداری و این را نیست خواب

غیر یار دلستان من که جایش در دل است

کس ندیدم خانه ی خود را چنین خواهد خراب

نیستم آگه ز دل می دانم از خون کسی است

دست سیمینی نگارین چهره زردی خضاب

شاهد ما پرده بردارد زروی کار خلق

گرز روی دل فریب خویش بردارد نقاب

توبه از عشق جوانان در پیری نکرد

ما و ترک عاشقی آنگاه در عهد شباب!

گر نه جانی از چه در باز آمدن داری درنگ

ورنه عمری از چه در رفتن چنین داری شتاب؟

کرده یار آهنگ رفتن با رقیب آمد به بزم

در دلم از چیست تا در عین وصل این اضطراب؟

داشت با چشم (سحابش) چشم گریان نسبتی

گر به جای قطره خون می‌ریخت از چشم سحاب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و مشکلات ناشی از عشق و جدایی می‌نالد. او از بخت بد و اندوهی که به دلش نشسته، صحبت می‌کند و می‌گوید که هیچ چیزی نمی‌تواند جای یار محبوبش را بگیرد. او احساس می‌کند که دلی پر از غم دارد و زندگی‌اش به مانند خانه‌ای خراب است. شاعر به بی‌خواب بودن معشوقش اشاره می‌کند و از نداشتن آرامش در کنار او سخن می‌گوید. همچنین، او به تردید و سردرگمی‌اش در عشق اشاره کرده و از حالاتی چون اضطراب و بی‌قراری حتی در زمان وصال سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر از عشق جوانی و لحظه‌های پرشور آن یاد می‌کند و ناامیدی خود را از وضعیت کنونی ابراز می‌کند.