شمارهٔ ۴۳ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز خشم و جنگ تو جان بس ملول و دلتنگ است
از آن به بخت بدم دل همیشه در جنگ است
ز زنده دل بفریبد به مرده جان بخشد
لب ترا گهی ااعجازو گاه نیرنگ است
مرا چه فرق که گشتم هلاک در ره عشق؟
به مقصد ار دو سه گام از هزار فرسنگ است
ز عیش کنج قناعت چه آگهی دارند؟
شهان که مسکنشان بر فراز اورنگ است
صفا به جز می صافی غم زدا ندهد
مرا که آئینه ی دل ز غصه در زنگ است
بیا و لب به لب جام نه که مطرب را
دهان نی به دهان، زلف چنگ در چنگ است
چو سنگ خاره در آن دل چرا اثر نکند؟
فغان و ناله ی من گر دل تو از سنگ است
ز نقش عارض زیبا نگار من حیران
نگار خانه ی ما نی و نقش ارژنگ است
صفای لعل اثر باده رنگ گل دارد
دو لعل یار که مانند باده گلرنگ است
تو نو گل چمن و بیوفا و لیک (سحاب)
به گلستان وفا بلبل خوش آهنگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و جنگ درونی فرد اشاره دارد. شاعر از خشم و دلتنگی ناشی از جنگهای درونی صحبت میکند و به دشواریهای عشق و تقدیر اشاره میکند. او بیان میکند که عیش و خوشی واقعی در زندگی، تنها در کنار عشق و میگذاری واقعی به دست میآید. همچنین، تصویرهای زیبایی از معشوق و طبیعت در شعر وجود دارد که به تنهایی و درد دل شاعر نیز میافزاید. در نهایت، او از وفای معشوق و تنهایی خود یاد میکند و عشق را به عنوان راهی برای فرار از غم و اندوه میبیند.